خانه / ادبیات / داستان کوتاه

داستان کوتاه

عشق نافرجام الیاس

« ماجرای الیاس، پسر محمدجان، با یک نگاه ساده شروع شد؛ مثل خیلی از ماجراهای عشقی دیگر که همیشه با یک نگاه شروع می شود. الیاس تا چشمش به صفورا، دختر بشیرخان افتاد، احساس کردکه ضربان قلبش بالا رفت و دست و پایش را گم کرد و مثل آدمی گنگ …

ادامه نوشته »

پایت را بردار!

دهانم را باز می کنم تا مصطفی را صدا بزنم که ناگهان چیزی زیر پایم چلیک صدا می دهد. درجا خشکم می زند. پای راستم جلو و پای چپم عقب و دو دستم در هوا، بادهانی باز مانند مجسمه می ایستم. باترس ولرز پایین را نگاه می کنم که ببینم …

ادامه نوشته »

داستان بلند «افسانه سیب ننه جون» منتشر شد

در سنت داستان‌نویسی ایرانی، قصه‌گویی به سنت هزار و یک‌شب که شامل داستان‌هایی است که پایه آنها بر اتفاقی عجیب و باورنکردنی شکل می‌گیرد و در دل خود مخاطب را با قصه‌ها و قهرمان‌ها و رویدادهایی عجیب و بدیع روبرو می‌کند امری رایج است و این دست از آثار کما …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه مجنون

داستان کوتاه مجنون – وایی هوا چه قدر سرد شده؟ چشمانم که به نوک سرخ شده ی بینی اش افتاد، لبخند عمیقی بر روی لبان جا خوش کرد. با دیدن لبخندم، اخم در هم کشید و اعتراض کرد: به چی می خندی مگه دلقک دیدی؟ لبخندم را محو می کنم …

ادامه نوشته »

حکایت جالب چقدر خدا داری؟

مرد و زنی نزد شیوانا آمدند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد. مرد گفت: “من همیشه سعی کرده‌ام در زندگی به خداوند معتقد باشم. همسرم هم همین طور، اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل اخلاقی بی‌اعتنا هستند و آبروی ما را در دهکده برده‌اند. چرا با …

ادامه نوشته »

حکایت های زیبا در مورد درس اخلاق

روزی پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند نقاشی زیبایی بکشند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟! سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه حبس

وقتی دیدمش، نفسم توی سینه حبس شد. در همان یکی-دو ثانیه باید تصمیم می گرفتم که سلامش کنم یا نه. اما خودش کارم را آسان کرد. کمی توی اتاقک آسانسور عقب رفت و خیره شد به بالای سر من. در آسانسور پشت سرم بسته شد و من که تا آن …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه همسایه های غریب

هوای سردی است. بار دیگر صدای تلاوت قرآن از کوچه می آید. دلم پایین می ریزد. صدای فریاد پدر را می شنوم که از پنجره داد می زند:” اکبر… اکبر آقا!” و صدایی به جز صدای نوار قرآن از کوچه نمی آید… بعد که یکدفعه صدای گریه ی پدر بلند …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه باران

به نیمکتی که خانم میانسالی رویش نشسته بود نزدیک شدم. کمی خود را کنار کشید تا کنارش بنشینم. به کتابهای زیر بغلم نگاه کرد و آه بلندی کشید و به درخت کهنسالی که روبرو بود چشم دوخت. چند لانه پرنده بر بالای آن ، قطر وچینهای روی پوست درخت، نشان …

ادامه نوشته »

داستان کوتاه من تغییر کردم

– من ؟ ببین فاصله ی بین من و تو چقدره… انگار … اصلا تو روی زمینی؟ میشنوی صدامو یا داری بازم ادا در میاری؟ میدونم میدونم ادا در نمیاری ولی حرف زدن با تو مثل حرف زدن با سنگ می مونه ! من موندم چیه سنگ بودن خوبه که …

ادامه نوشته »