خانه / ادبیات

ادبیات

داستان کوتاه مجنون

داستان کوتاه مجنون – وایی هوا چه قدر سرد شده؟ چشمانم که به نوک سرخ شده ی بینی اش افتاد، لبخند عمیقی بر روی لبان جا خوش کرد. با دیدن لبخندم، اخم در هم کشید و اعتراض کرد: به چی می خندی مگه دلقک دیدی؟ لبخندم را محو می کنم …

ادامه نوشته »

باران برای تو می بارد

این برگ‌های زرد به خاطر پاییز نیست که از شاخه می‌افتند قرار است تو از این کوچه بگذری و آن‌ها پیشی می‌گیرند از یکدیگر برای فرش کردن مسیرت.. گنجشک‌ها از روی عادت نمی‌خوانند، سرودی دسته‌جمعی را تمرین می‌کنند برای خوش‌آمد گفتن به تو.. باران برای تو می‌بارد و رنگین‌کمان – …

ادامه نوشته »

اشعار زیبای ولادت امام محمد تقی (ع)

ولادت امام محمد تقی(ع) حضرت امام محمدتقی علیه السلام میوه دل ثامن الحجج علیه السلام در دهم رجب ۱۹۵ ق در مدینه منوّره زاده شد و بر شاخسار امامت شکوفا گشت. پدر بزرگوارش حضرت امام رضا علیه السلام و مادرش بانوی گرامی و بافضیلتی به نام «سبیکه» است که امام …

ادامه نوشته »

داستان ضرب المثل عجب کشکی سابیدم

عجب کشکی سابیدم همش دوغ پتی بود این ضرب المثل را زمانی به کار می برند که چیزی خلاف انتظار شما اتفاق می افتد و در واقع انتظار آن عمل یا حرف را ندارید. به طور مثال پدری از فرزندش درخواست کاری را می کند و پسر در کمال قباحت …

ادامه نوشته »

حکایت جالب چقدر خدا داری؟

مرد و زنی نزد شیوانا آمدند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد. مرد گفت: “من همیشه سعی کرده‌ام در زندگی به خداوند معتقد باشم. همسرم هم همین طور، اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل اخلاقی بی‌اعتنا هستند و آبروی ما را در دهکده برده‌اند. چرا با …

ادامه نوشته »

حکایت های زیبا در مورد درس اخلاق

روزی پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند نقاشی زیبایی بکشند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟! سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را …

ادامه نوشته »

شعر غم انگیز

در دهانم زبان چو آویزی در تهیگاه زنگ ، می لغزید . صوت ناسازام آنچنان که مگر شیشه بر روی سنگ می لغزید . ساعتی داد آن سخن دادم حق گفتار را ادا کردم تا ز اعجاز خود شوم آگاه ژاله را زان میان صدا کردم : ” ژاله از …

ادامه نوشته »

مهربانانه بگو صبح بخیر

مو طلا بافته و نقره تن و پنجه بلور آفتاب آمده از جاده ی ابریشم دور مملو از شوق حضور منتظر مانده لب پنجره ات غرق در شادی و شور تا به گلدان خیال تو ببخشد گل نور تا تو چون فاخته ها مثل دلباخته ها بالهای مژه ات را …

ادامه نوشته »

اشعار وفات حضرت زینب سلام الله علیه

    گلم را گل که صحرا پیروهن بود غبار و خاک و خون او را کفن بود سرش بر نی به لب ذکر خدا داشت گلوی پاره با من هم سخن بود خودم دیدم که جسم باغبانم سراپا باغ گل از زخم تر بود میون همه دلها امون از …

ادامه نوشته »

وای از سکوت تو

نبض مرا بگیر، نبضم نمی‌زند انگار مرده‌ام، انگار رفته‌ام در برزخی که تو آرام خفته‌ای با چشم‌های باز، خوابیده‌ای ولی این بار چشم تو، بیمار و خسته نیست چشمان باز تو، لبخند می‌زند اما سکوت تو، حرفی نمی‌زند بیدار شو بخند، بیدار شو ببین اشک مرا بشوی، نبض مرا بگیر …

ادامه نوشته »