خانه / ادبیات / اشعار امیر معزی

اشعار امیر معزی

سرو روان چو کوه به کردار ماه کرد

خط آمد وکنارهٔ ماهش سیاه کرد

آن خط مشک بوی که بر عارضش دمید

بر گل سپاه مورچه‌ گویی که راه کرد

چیره شدیم ما به‌ گنه بر به عشق از آنک

صد ره به عجز توبهٔ ما را تباه‌کرد

وز توبه برکنار فتادیم از آنکه او

رخسارگان چو توبهٔ ما را سیاه کرد

بنمود بامداد زخرگاه روی خویش

خیره بماند هرکه به ‌رویش نگاه کرد

بس طبع را که چشم نژندش نژند کرد

بس پشت را که زلف دوتاهش دو تاه کرد

زان پیش کافتاب برآورد سر زکوه

چون آفتاب روی به ایوان شاه کرد

شاه بزرگوار ملک‌سنجر آنکه بخت

او را سزای مملکت و تاج وگاه کرد

خواند خلیفه ناصر دینش زبهر آنک

هر جاکه رفت نصرت دین اِله‌کرد

موی چون غالیه و روی چو دیباست تو را

عقده از غالیه بر دیبا زیباست تو را

مرده از دو لب شیرینت همی زنده شود

در دو لب‌ گویی افسون مسیحاست تو را

عاشق و شیفته سرو صنوبر شده‌ام

زانکه چون سرو صنوبر قد و بالاست تو را

قبله زی خلخ و یغماست مرا تا بزیم

زانکه اصل و نسب از خلخ و یغماست تو را

شادی جان من است آن صدف مرجان رنگ

که درو سی و دو تا لولو لالاست تو را

تویی آن سرو خرامنده که در باغ جمال

با گل و لاله همه ساله تماشاست تو را

تویی آن ماه دو هفته که در برج نشاط

زهره برده است و میان بسته به ‌جوزاست تو را

بیش روی تو همی سجده برد قیصر روم

تا به ‌خورشید سر از ملک چلیپاست تو را

نیست از جملهٔ خوبان و ظریفان جهان

یکتن از بنده و آزاد که همتاست تو را

پشت خوبان همه در خدمت تو هست دو تا

زانکه در خدمت خسرو دل یکتاست تو را

همچنین ببینید

ترانه نوازش (سروش دادخواه )

منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست شاید این آخرین باره که …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.