قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اخبار / داستان کوتاه مجنون

داستان کوتاه مجنون

داستان کوتاه مجنون

– وایی هوا چه قدر سرد شده؟

چشمانم که به نوک سرخ شده ی بینی اش افتاد، لبخند عمیقی بر روی لبان جا خوش کرد.

با دیدن لبخندم، اخم در هم کشید و اعتراض کرد:

به چی می خندی مگه دلقک دیدی؟

لبخندم را محو می کنم و با سر انگشت ضربه ی کم جانی به بینی اش می زنم.

– تا حالا کسی بهت گفته وقتی عصبانی می شی قیافه ات خواستنی تر می شه؟

لب گزید و سرش را به زیر انداخت. دوست داشتم تمام نجابت هایش را قاب کنم و

رو به روی تخت خوابم نصب کنم تا هر روز صبح که از خواب بلند می شوم، یادم بیاید

کسی هست که تمام دنیام در او خلاصه شده اما مگر قابی به این بزرگی در دنیای من وجود دارد؟!

صدای ریزش گوش هایم را نوازش کرد:

اذیت نکن!

خندیدم آن هم از نوع بلندش تا عابران ببینند ته خوشبختی من با این دلبرک زیبا را.

اصلا بگذار بگویند این مرد دیوانه است!

آری، من دیوانه ام!

داستان کوتاه مجنون

دیوانه ی حضور این فرشته ی کوچک که دامن می زد به تمام آشوب های دلم. همان هایی که خودش بانی آن ها بود.

ضربه ی خفیفی به بازویم زد و شیرین تر از عسل غر زد به جانم:

زشته مردم دارن نگامون می کنن!

– بذار نگاه کنن، خدا چشم رو داده واسه دیدنن!

– وای از دست تو!

دستان ظریفش را روی بازوانش گذاشت و روی برگرداند. به سرم زد در همین نقطه ی

شلوغ عصر زمستانی وسط پیاده رو در آغوش بکشم تمام حجم ظریف تنش را. اصلا

شرعی بودنش پای دلم و خواسته اش؛ در حال حاضر تنها نکته ی مهم گرم شدن او بود و بس!

با یک حرکت او را در آغوش کشیدم. حتی با آن که صورتش را نمی دیدم می توانستم

تیله های گرد شده ی چشمانش را تصور کنم.

این خوشی چندان دوامی نداشت و صدای مامور پتک شد بر سرم.

من که اشتباهی نکرده بودم، کرده بودم؟

– خوش می گذره جناب؟!

از من سریعا فاصله گرفت و روسری اش را جلوتر کشید. چشمانم حرکات های هول

 

زده اش را می کاوید بی آن که به مامور نگاهی بی اندازم. مامور با خشم بازویم را

کشید تا نگاهم را روی او متمرکز کنم اما مگر این نگاه میخ شده را می توانست با خشونت منحرف کند؟!

به آرامی طوری که تنها من بشنوم لب زد:

می ترسم.

اخم در هم کشیدم:

تا زمانی که من هستم حق نداری از چیزی بترسی!

– اون وقت شما چه نسبتی با این خانوم داری که براش تعیین تکلیف می کنی؟

نگاهم را به چشمان ریز و قهوه ای مرد دوختم و لب زدم:

نسبتم با ایشون قلبیه.

نیشخند زد:

شاعرانه هات رو بذار برای آگاهی ببینم اون جا هم می تونی این جوری بلبل زبونی کن!

او چه می دانست از تمام جسارتی که تنها محرکش بودن های همین دختر بود؟!

در پاسگاه دائما التماس می کرد تا به پدرش زنگ نزنن. آخر لعنتی اشک نریز!

اشک هایت تمام وجودم را به سیتره می کشد!

لبانم را با زبان تر کردم و مستقیما در چشمان اشک آلوده اش چشم دوختم:

برای چی گریه می کنی مگه کار اشتباهی کردی؟

به یک باره سکوت کرد. تنها چشمان گرده اش و آن رنگ خاص باران زده در دیده ام

رنگ پاشید و شد زیبا ترین رنگی که هیچ گاه لنگه اش را ندیده بودم.

آب جمع شده در دهانم را با سر و صدا قورت دادم.

صدای سیلی بازپرس در گوشم اکو شد و او دستش را روی گوشش گذاشت.

لبخند پر رنگی زدم به این حجم از نگرانیش.

بازپرس در کنار گوشم عربده کشید و بازم من میخ کوب آن چهره ی مظلوم و خواستنی شدم:

کار اشتباه رو که تو نکردی شیطون کرده حتما، آره؟!

به سرباز اشاره زد و گفت:

ببرش بازداشتگاه!

لب زد:

صورتت…

با لبخند دستی به گونه ی سوزناکم کشیدم و زمزمه کردم:

درد نداشت.

دستم توسط سرباز کشیده شد:

آقا، آقا!

با تعجب به سرباز نگاه انداختم و جواب دادم:

بله؟

– دو ساعته وسط پیاده رو ایستادید. کسبه شاکی ان از حضور مشکوکتون لطفا سد معبر نکنید!

تکانی به خودم دادم و ضعیف زمزمه کردم:

چشم.

با قدم های سستم از آن مکان خاطره انگیز فاصله گرفتم. همانی که آخرین خاطره مان

را رقم زد. همانی ماجرایی که در آخرش تنها گفتی من برایت رسوایی هستم و رفتی.

حالا من هستم اما تو دیگر نیستی!

تلفنم شروع به زنگ خوردن می کند. تلفن را از جیبم بیرون می کشم و به صفحه اش

خیره می شوم. ناخودآگاه نفسم بند می آید و دستانم به لرزه می افتند. تماس را

وصل می کنم و تلفن را به گوشم می چسبانم. صدای شادمانش در گوشم زنگ می خورد:

سلام داداش.

– سلام شادوماد.

– کجایی تو مرد مراسم شروع شده؟

سعی می کنم صدایم نلرزد:

دارم می آم.

– پس منتظرم.

تماس را قطع می کنم و تلفن را به جیبم بر می گردانم. دستی به ته ریش خسته ام

می کشم و با قدم های کوتاهم در پیاده رو قدم می زنم. کلافه ام چون امشب همان دختر رویاهایم زن برادرم می شود.

این شهر کمی کوچک نیست؟!

چرا از میان این همه مرد در این شهر پرهیاهو برادر من را انتخاب کرد؟!

بغض در سیبک گلویم باد می کند و من با بهانه و پر از دلخوری در روشنایی روز و پیاده روی مملو از جمعیت زار می زنم.

مگر مهم است؟!

نیست چون من هنوز هم همان مجنونم اما او دیگر لیلی نیست!

مطلب پیشنهادی

داستان کوتاه دو خط موازی

پسرکی در کلاس درس، دو خط موازی را کشید و آنها متولد شدند. چشمشان بهم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.