قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / ادبیات / داستان کوتاه حبس

داستان کوتاه حبس

وقتی دیدمش، نفسم توی سینه حبس شد. در همان یکی-دو ثانیه باید تصمیم می گرفتم که سلامش کنم یا نه. اما خودش کارم را آسان کرد. کمی توی اتاقک آسانسور عقب رفت و خیره شد به بالای سر من. در آسانسور پشت سرم بسته شد و من که تا آن لحظه روبرویش بودم نود درجه چرخیدم و رو به کلیدهای آسانسور ایستادم. آسانسور به سمت بالا حرکت کرد و در همان حین صدای نویزدار آهنگی که نمی دانستم اسمش چیست فضای اتاقک را پر کرد. توی طبقه سوم مردی سوار شد و دو طبقه بعد پیاده. به جایش زنی با کالسکه‌ی بچه داخل آسانسور آمد و او هم دو طبقه‌ی بعدش خارج شد. بوی پیتزاهایی که داشتم با خودم برای طبقه‌ی پانزدهم می بردم کم کم فضای آسانسور را پر می‌کرد و قاطی عطر اسکریوسی می‌شد که او همیشه به خودش می زد. حالا که چشم توی چشم نبودیم حتما نگاهم می کرد و با خودش فکر می کرد که ببین چه به حال و روزش آمده. شمارشگر آسانسور نه را تازه رد کرده بود که ناگهان نور اتاقک پت پتی کرد و خاموش شد و در چند لحظه از سرعت آسانسور کم شد و از حرکت ایستاد. توی تاریکی مطلق ایستاده بودیم که روشنایی موبایلش تاریکی را شکافت و نور آبی رنگ ملایمی به دیوارهای آسانسور پاشید. سریع شماره ای را گرفت و به کسی که پشت خط بود گفت که چرا برق اضطراری ساختمان را نمی زنند. احتمالا سرایدار ساختمان بود. چند دقیقه ای صبر کرد و بدون هیچ حرف پیشی به سمتم آمد و گفت: «بکش کنار ببینم» و بعد شروع کرد به کلنجار رفتن با در آسانسور.

به سمت عقب آسانسور رفتم و روی کفپوش آسانسور نشستم. قامتش تمام تصویر پیش رویم را پر کرده بود و داشت در میان نور آبی رنگ تقلا می کرد. عرق کرده بود و بوی تنش آمیخته بود به بوی اسکریوس که هر وقت خم می‌شدم چایی را جلوی رویش روی میز بگذارم دماغم را پر می‌کرد. یک قدم عقب می‌رفتم و می‌گفتم: «با من کاری ندارید؟» و او روی صندلی چرخانش یله می‌شد و هوای توی اتاق را بو می کرد و می‌گفت: «بازم که دارچینش رو زیاد کردی، حتما هم چای رو تلخش کردی، توی دانشگاه به شما چی یاد دادن» و من دوست داشتم بگویم: «هر چی بود نوکری یه تازه به دوران رسیده توی سرفصل‌هاش نبود» و بعد با اشاره‌ی دست از اتاق بیرونم می کرد و من با نفسی که توی سینه‌ام حبس شده بود اتاقش را ترک می کردم.

دوباره دکمه‌های موبایلش را فشرد و به گوش چسباند. سایه‌ی محوش افتاده بود روی در آسانسور. داد زد: «این برق اضطراری کوفتی رو کی می خوای وصل کنی. اگه تا پنج دقیقه دیگه من از این آسانسور بیرون نیام، کلیدهای ساختمون رو بذار رو میزت برگرد به دهاتتون، افتاد؟» گوشی را با حرص قطع کرد و نور موبایل رفت. هنوز سرپا بود و خیره به جایی که من نمی دیدم. گاهی وقت‌ها همینطور زل می‌زد به جایی، مخصوصا اگر خلقش تنگ می‌شد. لب‌هایش را می‌جوید، چیزی نمی‌گفت، تا این که یواش یواش به حرف می‌آمد و دست آخر کارش می‌کشید به فحش و فحش کاری. نمی‌زد، فحش می‌داد. اما آن روز دست به یقه شد. داد زد: «مگه به توی الاغ نگفتم برو خونت، چرا رفتی تو چای‌خونه قایم شدی؟ می‌خواستی مچ من رو بگیری» گفتم: «نه به خدا، رو چارپایه خوابم برد». داد زد: «پس چرا در نزده اومدی تو اتاقم؟» گفتم: «حواسم نبود، فکر می‌کردم رفتید، اومدم فنجون‌ها و سینی رو ببرم که…» حرفم تمام نشده بود که یکی خواباند زیر گوشم و بعد از یقه‌ی پیراهنم گرفت و پرتم کرد روی زمین. هوار کشیدم: «چی کار می‌کنی بی ناموس، مگه بنده‌ی زرخریدتم» لگدی پرت کرد توی شکمم و گفت: «میدم یه بلایی سرت بیارن که حد و حدودت رو بفهمی.»

مشتی حواله‌ی در آسانسور کرد و داد زد: «کسی اون بیرون نیست بیاد در این لعنتی رو باز کنه؟»

جعبه‌های پیتزا را که روی زانوهایم بود طرف راستم کف آسانسور گذاشتم و از جایم بلند شدم. با کف دست هلش دادم به کناری و رو به درز در داد زدم: «یکی نیست بیاد من رو از بوی متعفن این بی ناموس نجاتم بده؟ مشتری منتظره پیتزاهاشه، یکی نیست بیاد این در لعنتی رو باز کنه؟» هنوز حرفم تمام نشده بود که نور سقف آسانسور پت پتی کرد و اتاقک را روشن کرد و بعد آسانسور به حرکت در آمد. قهقهه‌ای زدم و پیتزاها را بلند کردم. داشت لب‌هایش را می جوید و خیره شده بود به  صفحه‌ی دکمه‌های آسانسور. بار دیگر هلش دادم کنار و چندباری شاسی شماره پانزده را فشار دادم. نفسش توی سینه حبس شده بود و راهی به بیرون نداشت.

منبع :‌شبه جزیره

مطلب پیشنهادی

اشعار کوتاه زیبای سهراب سپهری

من مسلمانم. قبله ام یک گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده من. من …

بدون دیدگاه

  1. داستان جالبی بود

    ممنون سایتتون عالیه

  2. داستان جالبی بود

    سایتتون عالیه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.