قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / ادبیات / داستان کوتاه همسایه های غریب

داستان کوتاه همسایه های غریب

هوای سردی است. بار دیگر صدای تلاوت قرآن از کوچه می آید. دلم پایین می ریزد. صدای فریاد پدر را می شنوم که از پنجره داد می زند:” اکبر… اکبر آقا!” و صدایی به جز صدای نوار قرآن از کوچه نمی آید… بعد که یکدفعه صدای گریه ی پدر بلند شد، اولش فکر کردم اشتباه می شنوم اما دیدم که مامان آمد و گفت:” چه شده؟” و او جواب داد:” داش اصغر مرده!!” و مادر با نگرانی آمیخته به تعجب گفت: “کِی؟” و پدر که اشکهایش را پاک می کرد آرام گفت:” امروز صبح”.
خدا رحمت کند آقا اصغر را، به قول اهالی محل:” داش اصغر خدا بیامرزدت”. پس بتول خانم، زن داش اصغر هم به جمع بیوه نشین های توی کوچه پیوست! تا حالا که شوهر داشت یک پا در خانه بند نمی شد و از صبح تا شب داخل کوچه بود و اطلاعات جمع می کرد؛ حالا از امشب حتماً شبها هم در کوچه می خوابد. بیچاره پسرش، اکبر آقا! تا چند وقت دیگر نمی تواند ماشینش را روشن کند. همه می دانند که وقتی اکبر، یعنی اکبر آقا، پژو ۲۰۶ اش را روشن می کند، قبل از اینکه ماشین روشن شود سیستم صوتی آن به کار می افتد و زلزله راه می اندازد… فکر می کنم: بیچاره بتول خانم که چند سال پیش پسر کوچکش کاوه، مرد و حالا هم شوهرش؛ پسرش از روی تراکتور پرت شده بود، با داش اصغر خدا بیامرز رفته بودند ده که سری به باغ و بستانشان بزنند و پسر شیطان که نشسته بوده روی تراکتور، سر پیچ به پایین پرت می شود. داش اصغر تا چند وقت گیج شده بود. از او پرسیده بودند چه شده و او گفته بود:” افتاده و رفته زیر چرخ و له شده” ولی بعد به پلیس گفته بود اصلا ندیده و نفهمیده که چه شده است و بعد از یک ساعت دیده کاوه که عقب تراکتور نشسته بوده سر جایش نیست. آنها هم دور می زنند و توی مسیر پیدایش می کنند. هر دفعه یکجور تعریف می کرد تا اینکه راننده گفته بود:” کاوه عقب ماشین نشسته بود و بیسکویت می خورد که به پایین پرت شد و سرش به سنگ کنار جاده خورد و در جا مرد”. بعدها هم که داش اصغر عقلش سر جایش آمد همین را گفت و بالاخره معلوم شد بر سر پسر بیچاره چه آمده است! داش اصغر می زد توی سر خودش و گریه می کرد که وقتی کاوه را پیدا کردند دهن باز شده اش پر بیسکویت نجویده بوده است. خب، آخر عمری با شکم گرسنه نمرده بود…
تازه مدرسه ها باز شده بود که این اتفاق افتاد. مهر بود که صدای قرآن و گریه های بتول خانم بلند شد. وضع زندگی بتول خانم بر خلاف خواهر وبرادرهای پولدارش اصلا خوب نبود. ولی بعد از مرگ کاوه، اکبر آقا با کمک چند تن از دوستانش یک فروشگاه لوازم برقی باز کرد و بعد از مدتی هم حسابی کارش گرفت و وضعش از این رو به آن رو شد. الآن هم شراکتش را با دوستانش به هم زده و برای خودش کار می کند.
اکبر آقا اول فیات درب و داغانی داشت که وقتی صبح ها می خواست روشنش بکند از بس گاز می داد همه ی همسایه ها داد و بیدادشان در می آمد. بعد از آن پراید خرید و بعد پژو GLX ، و حالا هم قبل از مرگ داش اصغر پژو ۲۰۶ خریده که دیگر صبح ها به جای صدای گاز دادن، صدای نوارش همه ی اهل محل را بیدار می کند. وقتی با پژو ۲۰۶ می بینمش یاد انیمیشن تبلیغاتی راهنمایی و رانندگی می افتم.
بتول خانم با همسایه ها روابط گسترده ای دارد برای همین فکر نمی کنم تنها بماند. همسایه ی دیوار به دیوار” CNN” یعنی بتول خانم،” BBC” یعنی لیلا خانم است. خودش به خودش می گوید” لیندا”. شناسنامه اش صادره از” وَرِین محلات” است اما چون” ر” آن کمرنگ شده و مشخص نیست می گوید:” من اهل” ویَن” هستم”. به قول خودش همیشه دلش می خواسته” لیلا از ورین” باشد و در خارج زندگی کند، حالا که این جاست پس می خواهد “لیندا از وین” باشد. شوهرش، سام، هم برای خودش اسم گذاشته است:” سَم از دِلیشنگتن” که به قول خودش ترکیبی از دو شهر محبوبش دلیجان و واشنگتن است. حالا کسی نیست که پیدا شود و به او بگوید:” آخر مگر واشنگتن را دیده ای که شهر محبوبت باشد؟” همه ی واژه ها را تغییر می دهند و به قول لیلا خانم اوضاع را مسخره می کنند تا دیگران را بخندانند. خلاصه، تو محل سوژه شده اند.” لیندا” و” سم” دو تا پسر دارند که نگو و نپرس! همه اش درگیر گرفتاریهای این دو پسر هستند. پسر بزرگشان، بیژن، به خاطر حمل مواد به زندان افتاد، بیژن جان یک پسر کوچک داشت که زنش همان موقع که او زندان بود آورد پرتش کرد تو بغل لیلا خانم و بعد تقاضای طلاق داد و گذاشت و رفت. پسر دومشان، بیوک، که تازه خیلی خوشبخت تر بود- چون زنش پولدار بود به خواستگاریش آمده بود و خانه هم داشت- بعد از دو سال از زنش طلاق گرفت، البته چند وقت که گذشت با هم آشتی کردند و عروسی دیگری سر گرفت و به قول آقا سام، عاقبت به خَر شد.
بتول خانم یک همسایه ی دیوار به دیوار دیگر هم دارد، به نام” خانم عقدسی”. خودش تعریف می کند که وقتی پدرش می خواسته برایش شناسنامه بگیرد مسوول ثبت احوال از او می پرسد:” نام خانوادگیتان چیست؟” و پدرش می گوید:”اقدسی”، اما مسوول ثبت احوال به اشتباه می نویسد”عقدسی”. پدرش تا وقتی به روستا بر می گردد متوجه نمی شود و بعد هم دیگر پی گیر نمی شود و برای همین فامیلش با این املاء باقی می ماند.
لیلا خانم صدایش می کرد:” خانم عدسی” اما هیچ کس دیگری در محل جرأت گفتن این شوخی را نداشت تا پارسال که شوهر خانم عقدسی مرد و از آن به بعد به خواسته ی خودش- که می گوید اسم عدس او را به یاد روستا و روزهای آشنایی با شوهرش می اندازد- همه به او می گویند” خانم عدسی”. خدا شوهرش را بیامرزد. مرد خیلی خوبی بود، ولی یکسال قبل از مرگش حسابی آلزایمر گرفته بود و دیگر کسی را نمی شناخت. دو سه بار که دیده بودمش و به او سلام کرده بودم، جوابم را نداده بود و چپ چپ نگاهم کرده بود. پدرم تعریف می کردکه وقتی او را دیده انگشتش را به طرف پدرم گرفته و گفته:” تو تازه به این محل آمده ای؟” و پدرم گفته بوده که:” من از بچگی در این محل بوده ام!” و او دوباره گفته بوده:” حالا سر کار می روی یا هنوز بیکاری؟” و پدرم خندیده بوده که:” ای بابا، من الآن چند سال است که بازنشسته شده ام!” و او سری تکان داده و با هیجان پرسیده بوده:” حالا پاتوقت کجا است؟” که دیگر خانم عقدسی سر می رسد و نمی گذارد که او بیشتر از این پیش پدرم سوتی بدهد و به پدر گفته بوده که:” دیگر وضعش خیلی خراب است”، تا پارسال که در خواب نفسش بند می آید و می میرد.
قبلا خانم عقدسی و شوهرش و بتول خانم و داش اصغر و لیندا تا نصف شب در کوچه می نشستند و حرف می زدند؛ و حرفهایشان که تا ساعت ۲ و ۳ نصف شب از پنجره ی خانه شنیده می شد برایمان لالایی شده بود. اما حالا شوهر خانم عقدسی و داش اصغر نیستند و لیلا خانم هم چند وقت است که گرفتار کارهایش شده. دیگر صدایی هم برای خانم عقدسی و بتول خانم بیچاره نمانده که در کوچه بیایند و تا نصف شب حرف بزنند و مزاحم خواب دیگران شوند. قبلاً که با هم بودند زمستان و تابستان فرقی نمی کرد، کار همیشگی شان تشکیل جلسه های بی پایان در کوچه بود. اما حالا، با این وضع و این هوای سرد، نه… فکر نمی کنم تا بهار سال دیگر، صدایی از خانم عقدسی و بتول خانم شنیده شود. خیلی حیف شد… چون دیگر شب ها، لالایی نشنیده خوابمان می برد.

 

منبع : داستانک

داستان از لویذا هدایتی

مطلب پیشنهادی

اشعار کوتاه زیبای سهراب سپهری

من مسلمانم. قبله ام یک گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده من. من …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.