قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / ادبیات / داستان کوتاه من تغییر کردم

داستان کوتاه من تغییر کردم

– من ؟
ببین فاصله ی بین من و تو چقدره… انگار … اصلا تو روی زمینی؟
میشنوی صدامو یا داری بازم ادا در میاری؟ میدونم میدونم ادا در نمیاری ولی حرف زدن با تو مثل حرف زدن با سنگ می مونه ! من موندم چیه سنگ بودن خوبه که همه دنبال سنگ صبورن؟ من اصلا این نبودم تو خواستی که من این مدلی بشم ! من اصلا حرف زدن بلد نبودم ! در تمام ۲۰ و اندی سال عمرم تا قبل از تو هیچ وقت راجع به خودم حرف نزده بودم ، با هیچ کس هیچ وقت ، تو هم اینو میدونستی
– خب روشت
– میدونم چی میخوای بگی ، حوصله ی حرفای همیشگیتو ندارم ، باشه اگر انقدر علاقه داری از این به بعد ناجی صدات می کنم ! واقعا چرا انقدر اصرار داری که ناجی من بوده باشی؟ تو با اومدنت زندگی من رو به گند کشیدی چه برسه به … واقعا چرا ؟ از من کینه داشتی؟ من ظلمی در حقت کرده بودم ؟
– من هنوزم تو رو دوست دارم از اولش هم دوست داشتم ، خیلی بیشتر از اونی که تو منو دوست داشتی !
داد کشیدم : دروغگو ! این وسط فقط من همه چیزمو از دست دادم ، همه چیزم عوض شد ، من تنها چیزی بودم که واقعا داشتم ، حالا دیگه خودمو نمیشناسم ، می فهمی ؟
– باشه ، آروم باش ، وقتی تو اینجوری هستی قفل می کنم بشین باهم حرف میزنیم .
– از کی تا حالا قفل می کنی؟ از همین حالا ؟ یا تازه الان فهمیدی حالم چیه و تموم این ۵ سال چشمات کور بوده ؟
– باشه هرچی تو میگی ، خواهش میکنم آروم باش ، دختر خوبی باش بذار باهم حرف بزنیم من همه چیو درست می کنم.
– خسته شدم از بس ادای آدم خوبا رو درآوردم ! وایسا ببینم تو واقعا فکر می کنی من چند سالمه که باهام اینجوری حرف میزنی؟
– باشه معذرت میخوام
دلم به حال قیافش سوخت نشستم کنارش
– ممنون ، حالا بگو چی شده دوباره داری سر من خالی می کنی؟
– دارم سر توخالی می کنم؟ مشکلم تویی ، همیشه وقتی میگم مشکلم تویی انقدر می چرخونیم و می پیچونیم که اصلا یادم میره
– من مشکلتم ؟ من می پیچونم ؟ تو هروقت از هرجا برای هرچی ناراحت میشی میای و میگی همه چی تقصیر توه و تو منو عوض کردی بعد معلوم میشه که یکی یه جایی زده تو گوشت
– خب مشکل دقیقا همینه ، قبلا هیچ کس جرات نمی کرد ، تو که میدونی من هر جا بودم همه خاص بهم نگاه می کردن ، واسه خودم کسی بودم
– خب الان هم هستی ! با یه تفاوت ، اون موقع بهت به چشم یکی نگاه می کردن که ازشون خیلی باهوش تر و خاص تره توی مدرسه فلان ، درس می خونه و نمراتش فلانه و توی مسابقات کشوری هزار تا مقام داره ، بچه پول داره و همه چیزایی که میدونیم ، و وقتی نبودی زیر لب می گفتن دختره ی خودخواه مغرور ، خودش که کاری نکرده هوش که خدادادیه ، پولاشم که مال باباشه اصلاچی داره این آدم ؟ اگه دروغ می گم بگو
به گل روی فرش خیره شدم
– حالا آدمی هستی که دوست دارن ، اون روی با محبتت رو که من دوسش دارم دیدند ، حالا تو نگاهشون دختری هستی که همه براش مهمن برای نظر دیگران هم ارزش قایله و صدای آدمای دیگه رو هم میشنوه توی دنیاش آدمای دیگه ای هم وجود دارند
– اما من اینو نمی خوام ! من خود اون موقمو دوست دارم که هیچی براش هیچ فرقی نداشت ، تو که میدونی اگر یکی همه ی بدی های عالمم در حقم میکرد هرچی از دهنش درمیومدم بهم می گفت وایمیستادم نگاش میکردم و نهایتا با یه چشم غره تحقیرش میکردم و اصلا برام مهم نبود چون فقط خودم مهم بودم ، می فهمی ؟ از نظر من ، من بهترین بودم پس آدمایی مثل اون بی اهمیت و بی ارزش بودن
– اون موقع چند نفر آدم دور و برت بودن ؟ چند تا دوست داشتی؟
ساکت نگاش کردم
– بگو تا باور کنی !
– تا وقتی تو نبودی ،( زیر لب گفتم ) : واقعا هیچی !
– پس تنها بودی
با عصبانیت گفتم: هنوزم هستم ، شاید نتونم لیست آدمایی که در طول روز زنگ میزنن و حالم رو می پرسن بنویسم ولی هنوزم تنهام ، دیگه حتی خودمم ندارم ، چون ، چون دیگه خودمو دوست ندارم .
– چرا تنهایی ؟ اون همه آدم چرا نتونستن به تنهاییت کمکی کنن ؟ و ، من چی ؟
– تو ؟ تو جایگزین اون من از دست رفتمی !! فکر می کنی چرا دارم اینجوری بال بال میزنم ؟ چون اگر یه روز نباشی چی ؟
– من هستم برای چی باید
– نه بالاخره یه روزی دیگه نیستی!
– من هیچ جا نمیرم
– میری! مهم نیست همینجا نشسته باشی یا نه ولی حالا من تو رو مقصر میدونم پس داری از قلبم میری !
چند دقیقه ای هر دومون ساکت بودیم ، قلبمو توی سینم حس می کردم که از روی ترس و عصبانیت بشدت می تپید .
– ببین من ، من ، معذرت می خوام
مثل همیشه لبخند زد همون لبخندی که باعث شده بود واقعا دوسش داشته باشم ، مسخش بشم اما بغض تو صداش : هیسسسسس ، هیچی نگو
همیشه با احساساتی شدنش داغونم می کرد ، وقتی بغض می کرد و یا اشک توی چشاش جمع میشد میخواستم همه چیزو تغییر بدم جوری که اون خوب باشه ! فقط اون خوب باشه دیگه هیچی برام مهم نبود
یه نفس عمیق کشید بعد گفت : اول همه چیزو بر میگردونیم سر جاش و بعد من میرم
– تو حق نداری هر جور دوست داری عمل کنی ، بغضم شکست ، منم دوستت دارم ، من ، من همه ی این کارا رو برای تو ، هیچی نمی خوام هر چی تو می خوای خوبه من اشتباه کردم باشه ؟ غلط کردم خب ؟
– نه من اشتباه کردم ، سرشو بلند کرد و دوباره با اون چشمای عسلیش که حالا پر از اشک بود تو چشام نگاه کرد ، من هم تو رو همون طور که بودی دوست داشتم باید همون جوری که بودی ، من نباید به خودم اجازه میدادم تو رو ، منظورمو میفهمی ؟ من واقعا اشتباه کردم ، اینی که الان هستی غلط نیست ولی خود تو نیستی !
– من تا وقتی تو هستی باهاش
– میدونم ولی اگر از قلبت برم چی ؟
– چجوری می خوای برگردونی؟ محاله مگه نه ؟ من حالا روزی چند بارگریه می کنم درحالیکه اون موقع حتی بعد از فوت بهترین دوستمم اشک تو چشام جمع نشد ، میدونی تقریبا محاله … حالم از اینی که هستم بهم میخوره و باحسرت به گذشته ای که حالا خیلی خوب یادم نمیاد نگاه می کنم و میدونی چقدر دوره ؟ میلیون ها سال نوری !
– همون جوری که خرابش کردم درستش می کنم
– نمی تونی !
– اگر بخوای می تونیم
– بقیه نمیذارن ، اگر قبلا با لبخند زدن به آدمای اطرافم بهشون محبت میکردم و اگر جمع کردن سفره براشون کافی بود تا عذر خواهی کرده باشم حالا باید ساعت ها دلیل بیارم و غلط کردم بگم تا بتونند منو با کلی منت ببخشن ( گرمای اشکامو روی صورتم که از ناراحتی یخ کرده بود احساس کردم ) بخوای هم نمی تونی .
– اولین بار با مادرت بحثت شده بود ، یادته؟ باهام که حرف زدی گفتم برو و بگو معذرت میخوام ، مسخرم کردی گفتی هر کس روشه خودشو داره و امروز سفره رو من جمع می کنم این روش منه ! یادته؟ بهت گفتم آدما دوست دارن معذرت خواهی رو بشنون؟ چقدر من احمق بودم ! تمام اون شبو گریه کردی نه ؟ حس می کردی غرورت ، خب من فکر می کردم اینجوری دارم بهت کمک می کنم نمی دونستم انقدر از آدمای اطرافت ، از خانوادت دوری !
– میدونم ! اگر نمیدونستم که بهت گوش نمی کردم !
حس احمقانه ای بود ! من داشتم اونو دلداری میدادم که مهم نیست زندگیمو داغون کردی ! ولی برام خوب بود شاید می فهمید اگر یه روزی خواست دوباره کسی رو تغییر بده داره بزرگترین اشتباه زندگیشو می کنه واخلاق و رفتار آدما با شرایط زندگیشون ساخته میشه . همیشه این حسرت رو به دلم گذاشت که بجای نصیحت کردن و راه درست رو نشون دادن سرمو توی بغلش بگیره و بگه فدای سرت ! من هستم همین جا ! و بدون اینکه ازم بپرسه چی شده ؟ چیکار کردی یا چرا با همون لبخندش فقط حالمو خوب کنه ! نمی فهمه که من فقط بودن اون رو میخواستم و واقعا برام مهم نبود اون آدما با صد جور فکر و با عقیده های متزلزلی که هر روز یه جور تغییرشون میدن و هر روز دنبال یه هدف و مقصدن در بارم چی فکر می کنند و یا چه مسیری رو برای زندگیم دوست دارن ! حالا من خودمم نمی دونم واقعا چی هستم !
دفتر خاطرات رو بست و نشست روی تخت ، ذهنش ساکت بود !

قسمت اول

منبع : داستانک

داستان از آرزو رضایی

مطلب پیشنهادی

اشعار کوتاه زیبای سهراب سپهری

من مسلمانم. قبله ام یک گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده من. من …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.