قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / ادبیات / داستان کوتاه باران

داستان کوتاه باران

به نیمکتی که خانم میانسالی رویش نشسته بود نزدیک شدم. کمی خود را کنار کشید تا کنارش بنشینم. به کتابهای زیر بغلم نگاه کرد و آه بلندی کشید و به درخت کهنسالی که روبرو بود چشم دوخت. چند لانه پرنده بر بالای آن ، قطر وچینهای روی پوست درخت، نشان از قدمت آن داشت. گفتم، ببخشید اگر مزاحمتون شدم. ــ نه دخترم، مزاحم نیستی. کتابهای زیر بغلت خاطراتم را زنده کرد. با مهر داد در دانشگاه آشنا شدم پس از مدتی به خواستگاریم آمد. خانواده دار بود، خودش هم خوش هیکل بود و هر دختری آرزوی ازدواج با او را داشت. به اصطلاح قرار شد تحقیق بکنیم و یک هفته بعد جواب بدهیم. نیازی به تحقیق نبود چون او و خانواده اش را به خوبی می شناختم. تنها برای حفظ ظاهر این قرار را گذاشتیم. دو روز بعد که به دانشگاه رفتم عوض اینکه دوستانم تبریک بگویند از من فاصله می گرفتند وسعی می کردند روبرویم قرار نگیرند!. وارد سالن که شدم چشمم به اعلامیه ترحیم او خورد!. پاهایم سست شد و دیگر چیزی نفهمیدم. هنوز به درخت کهنسال چشم دوخته بود. باران نم نم شروع می بارید احساس سرما کردم.

منبع : داستانک

داستان از اکرم زنگنه

مطلب پیشنهادی

اشعار کوتاه زیبای سهراب سپهری

من مسلمانم. قبله ام یک گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده من. من …

بدون دیدگاه

  1. مهدی مهدی نژاد

    سلام دوست خوبم.همسف مشهدیم.خوب هستین؟مطالبتون خیلی جالب بود متشکرم
    دوست من امیدوارم همیشه شاد وخوشبخت باشید
    و این تقدیم به شما:
    ***و از جایی که حسابش نمی کند پروردگار به او روزی می رساند
    وهرکس به پروردگار اعتماد کند برایش همین بس است
    که پروردگار فرمانش را به انجام رساننده است
    به راستی پروردگار برای هر چیزی اندازه ای مقرر کرده است
    سوره طلاق آیه ۳
    ****

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.