قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / ادبیات / داستان و اینک بد شانسی

داستان و اینک بد شانسی

فریاد وکیل شرکت بلند شده بود.شیشه های دادگاه از سرما یخ کرده بودند ، آجر های پیر در هم فرو رفته بودند و صدای هیچ پرنده ای به گوش نمی رسید.
– آقای قاضی این آقا گناه کاره چون در شرکت ما عملا غیر از رییس داخلی کسی حق نداره به حساب های شرکت برسه.این هفت میلیارد پولی که تو حسابه و حسابدار شرکت که به قتل رسیده کار ایشون می تونه باشه من مدارک و شواهد رو برای دادستان محترم تحویل دادم.در آخر از دادگاه می خوام که حکم عادلی رو ابلاغ بکنند)این سخنان وکیل شرکت بود که با صدای تو دماغی خود ،همراه با سرفه خواند.رییس دادگاه از فرهاد خواست هر دفاعی داره برای آخرین بار بکنه.فرهاد گفت:(من فقط اینو می تونم بگم که خدا گناه کار اصلی رو رسوا می کنه آقای رییس ،هیچ وقت ماه پشت ابر نمی مونه.این پاپوشی رو که دوختید برای من بخاطر تمام باند بازی هاتون بوده اینو همه می دونند)صدای مرد جوان در فریاد قاضی رنگ ها باخت تا به سپیدی رسید.قاضی گفت:(غیر از اینا دفاع دیگه ای ندارید؟)مرد سرش را به علامت خیر تکان داد و قاضی دستور ختم جلسه را داد و اعلام حکم را به فردا صبح موکول کرد.نسرین با هر بدبختی بود توانست خودش را به فرهاد برساند،در راهرو های تنگ و شلوغ دادگاه اشک های مرد مانند بلور حوس تبلور کرده بود که ناگهان با دیدن نسرین به پیرهن نامرد این روز های فرهاد کشیده شد.نسرین گفت:(فرهاد تو رو خدا بگو!بگو که بی گناهی.اینا دارن چی می گن؟من رو راحت کن فرهاد دارم می میرم)فرهاد کمی جا خورد اصلا انتظار شک کردن نسرین را نداشت ولی گفت(آره عزیزم اینا دروغ می گن .این هم می گذره اما نسرین جون به خودت سخت نگیر اگه تو راحت باشی منم راحتم)کش مکش های سرباز صفر و فرهاد تا این کلمات ادامه داشت تا اینکه دیگر صبر سرباز سر رفته و فرهاد را با خود برد.
نسرین در حالی که سوار ماشین حسام همکار فرهاد شده بود از اون خیلی تشکر کرد بخاطر تمام کمک هاش ولی دلش هنوز شور می زد.ازش پرسید که نظرش درباره دوست صمیمیش چیه می خواست بدونه گناه کاره یا نه اما حسام جواب های دو پهلو می داد و از توضیح بیشتر پرهیز می کرد.
نسرین با صدای نوکیا ان هشت خود از نیم خواب خود بیدار شد حسام با ناراحتی گفت :(نسرین جان حکم دادگاهو دادن ،خیلی ها حبس بریدن براشون دو نفر هم اعدام می شن)نسرین خیس عرق شده بود که پرید وسط حرف حسام گفت (آقا حسام دیوانه شدم بگیدببینم فرهاد چی شد؟)حسام کمی پردازش کرد و چند بار آب دهن خودش رو قورت داد یهویی گفت(فرهاد به حبس ابد بدون مرخصی محکوم شده.این اشد مجازات بعد از اعدامه)نسرین گریان بود و گوشی هنگ کرده از شدت سقوط به زمین.
شش ماه بعد
حسام خیلی دورو بر نسرین می پلکید نسرینم حداقل به پول ها و کمک هاش نیاز داشت.تا اینکه حسام نسرین رو به کافی شاپ دعوت کرد.نسرین همش به حقانیت فرهاد شک داشت اما تو این شش ماه با بد گویی های حسام و دوری و تنهایی خودش از فرهاد باعث شده بود حسابی ازش بدش بیاد و این اواخر حتی دیگه سراغ فرهاد رو هم نمی گرفت.
بعد احوال پرسی و گپ و گفت حسام به نسرین گفت:(نسرین چقد می خوای تنها بمونی و منتظر فرهاد باشی اون که دیگه برنمی گرده پس بهتره طلاق غیابی بگیری خیلی هم راحته.نسرین تکونی خورد اما عکس العملی نشون نداد.فاصله غیرتشو مثل سیگار نمنم به خاکستر تبدیل کرده بود.
حسام ادامه داد(نسرین جان این چند وقته که هی می خوام بهت یه چیزی رو بگم اما روم نمی شه اما امروز روزیه که باید حرف دلم رو بگم)فضا پره بوی عرق سگی حسام شده بود .دست تو جیبش کرد و یه جعبه در آورد و گفت(نسرین خانم من عاشق شما هستم و می خوام با من ازدواج کنید)
نسرین حسابی شکه شده بود این بار فنجان از دست های لرزونش لیز خورد و روی میز تیکه تیکه شد.یه لحظه تموم اونهمه نفرت از فرهاد جلو چشماش اومد و همه ی مهربونی های حسام رو یکی یکه لمس کرد.دو دل و پر اضطراب با چشم های پف کرده و بی حال خود به انگشتر نظاره می کرد و به قهوه ای که روی میز خشکش زده بود.
ادامه دارد

منبع : داستانک

داستان  از بنفشه تقوی

مطلب پیشنهادی

اشعار کوتاه زیبای سهراب سپهری

من مسلمانم. قبله ام یک گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده من. من …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.