قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / ادبیات / عبرت – داستان

عبرت – داستان

گاهی اوقات در زندگی ما انسان ها اتفاقاتی رخ می دهد که باور آن ها برای ما سخت است

اما این اتفاقات چه به نفع ما باشد چه به ضرر ما اتفاق می افتد گاهی قضاوت های بی جا و

بی مورد ما باعث می شود تا مشکلاتی برای ما و اطرافیان ما پیش بیاید و حتی نیز برخی

اوقات باعث از بین رفتن زندگی هایی می شود . قضاوت زود و نادرست…

جهت مطالعه ادامه متن و خواندن داستان به ادامه مطلب مراجعه نمایید

گاهی اوقات در زندگی ما انسان ها اتفاقاتی رخ می دهد که باور آن ها برای ما سخت است

اما این اتفاقات چه به نفع ما باشد چه به ضرر ما اتفاق می افتد گاهی قضاوت های بی جا و

بی مورد ما باعث می شود تا مشکلاتی برای ما و اطرافیان ما پیش بیاید و حتی نیز برخی

اوقات باعث از بین رفتن زندگی هایی می شود . قضاوت زود و نادرست گاهی اوقات در زندگی

ما انسان ها اتفاقاتی رخ می دهد که باور آن ها برای ما سخت است

اما این اتفاقات چه به نفع ما باشد چه به ضرر ما اتفاق می افتد گاهی قضاوت های بی جا و

بی مورد ما باعث می شود تا مشکلاتی برای ما و اطرافیان ما پیش بیاید و حتی نیز برخی

اوقات باعث از بین رفتن زندگی هایی می شود . قضاوت زود و نادرست در خیلی جا ها به

ضررما تمام می شود و بهترین کسی که می تواند این ضرر را به ما برساند خود ما هستیم

گاهی حرفی از کسی می شونیم و بدون این که دنباله حرف را بگیرم تا بدانم راست هست

یا نه آن حرف را قبول می کنیم ولی شاید آن حرف دروغ باشد وبر عکس گاهی حرفی را

می شنویم که راست است و با قضاوت نادرست خود خط تکذیب بر روی آن می کشیم و

همین قضاوت نادرست باعث می شود تا حسرت ها و پشیمانی ها را برای ما رقم زند

مثل داستانی که در زیر آمده است البته شاید داستان باشد ولی همین داستان ها گاهی

به اشکال مختلف در زندگی ما خود نمایی می کنند و تبدیل به حقیقت می شوند :

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا

قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.

حال دختر خوب نبود …

نیاز فوری به قلب داشت …

از پسر خبری نبود …

دختر با خودش می گفت:

می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی

… ولی این بود اون حرفات …؟ حتی برای دیدنم هم نیومدی … شاید من دیگه هیچ وقت

زنده نباشم …

آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید …

چشمانش را باز کرد، دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟

دکتر گفت نگران نباشید، پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده. شما باید استراحت کنید … در

ضمن این نامه برای شماست …!

دختر نامه رو برداشت، اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد، بازش کرد و درون آن چنین

نوشته شده بود:

سلام عزیزم. الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که

بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم … پس نیومدم تا

بتونم این کارو انجام بدم … امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه …

(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمی تونست باور کنه … اون این کار و کرده بود … اون قلبشو به دختر داده بود … آرام

آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد … و به خودش گفت

چرا حرفشو باور نکرد

هدف از آوردن داستان بالا تنها خواندن و ناراحت شدن نیست بلکه تغییر نگرش ما نسبت

به قضاوت هایمان است به نظر شما بهتر نیست که قبل از قضاوت کمی تامل کنیم ؟

به نظر شما بهتر نیست که قضاوت هایمان را سر سری نگیریم ؟

به نظر شما بهتر نیست که به بدترین ها نیز در قضاوت هایمان به بدترین صورت فکر کنیم؟

 شاید قضاوت نادرست ما باعث نابودی زندگی خود و یا شخص دیگر شود ؟!!!!!!

آیا در این صورت می توانیم خودمان را ببخشیم ؟؟؟؟؟؟؟   من که نمی توانم حال این شما و

وجدان خودتان …………………………….

 

مطلب پیشنهادی

اشعار کوتاه زیبای سهراب سپهری

من مسلمانم. قبله ام یک گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده من. من …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.